تبليغاتX
رویای آبی
برای تو مینویسم واز تو.. از تو که روح و قلب و جان من خواهی شد...
در این روزهای تکرار

این ۳۰روزی که هنوز هم انتهایش باقی است

دارم به چه می رسم؟

فکر کردم

شاید به خیلی چیزها

تولد دوباره ی وجودم  در این روزهای اخیر منو به اون چیزی که می خواستم رسوند؟!

شاید تولدی دیگر باید..

و شاید هم تولد اندیشه ای بازتر

و گر چه با تاخیر

اما می نویسم از زبان تو

تویی که نوشتی :

.

.

.

آسمان آبی است

اما تو

برای من

از هر آبی  ، آبی تری

عزیز دل...

                                      (( هدا ))

 

پی نوشت ۱:

... این حرف یک جرقه بود در آبی آسمانم در این روزهای پر وزن و بی اصطکاک

ارزش حرفت برایم زیاد بود بالاتر از هر چیز هدای من

حس میکنم بازم چقدر می فهممت و می فهمی

۲:

در جواب تو...

(محض روزهای با هوا)

khasale badaloo bezad...

۳:

...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 12:15  توسط رویا | 
 

برای تو می نویسم واز تو ٬از تو که روح وقلب و جان من خواهی شد...

باز هم شوق دیدارت مرا به سفر خوانده انگار...

ما

همسفر با ماه

تا برج صبحگاه خواهیم تاخت

اسب سپید را زین کن

ما تا جوار مهر خواهیم بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 11:32  توسط رویا | 
 

برای تو می نویسم واز تو ٬از تو که روح وقلب و جان من خواهی شد...

بعضی اوقات نوشته هایی رو میبینی و می خونی که فکر رو به هر سو میکشونه

 چند مدت یش جایی مطلبی رو دیدم

برام جالب بود حرف زده شده رو

اما من فکر کردم

دوستای همدل میتونه به تعداد انگشتان دست چپ من هم باشه

و مسلما یکی و و اولین اون

خدای منه

که هیچ وقت این بنده ی گناهکارشو تنها نذاشته

و تو

که برایت مینویسم و خواهم نوشت

چون به قلب من نزدیکتر خواهی بود..

و

...

واما مطلب..

از او که دست در جیب بود پرسیدم : دوستان همدل چند نفرند؟

لحظه ای تامل کرد و آنگاه گفت:

به شمارش انگشتان دست چپ من

پرسیدم چرا چپ؟

گفت :

به قلب نزدیکتر است

چقدر حرفش به دلم نشست

با خنده دست چپ پیش بردم تا دستش را به نشانه ی همدلی بفشارم.

دست از جیب در آورد

 دیدم از مچ نداشت...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 15:46  توسط رویا | 
 

تقديم به انكه با آمدنش زيبا می نویسد: من و تو يعني ما

در دورترين نقطه ي بي كسي ام چشمهايت را می یابم وصادقانه بر بلنداي رويايت قدم خواهم گذاشت و

عاشقانه نگاهت را در صحن چشمهايت يادگار…

صداي گامهايت براي هميشه در آ سمان شبهايم طنين انداز خواهد شد و بي تاب می مانم براي در

آغوش كشيدن عشق …

وآنگاه که تنهايي را با تمام وجود احساس كردم ووقتي قلبم با شنيدن اسم تو لرزيد می فهمم كه

دوستت دارم چون تنها بي تو نشستن  و به غرور عشق ايمان اوردن را تجربه کرده ام و شيرين ترين

لحظات را به تماشا می نشینم  وقتي كه در صدايت گم میشوم .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 12:23  توسط رویا | 

 

برای تو می نویسم واز تو ٬از تو که روح وقلب و جان من خواهی شد...

سلامی دوباره

امروز شمارش معکوس آغاز شد

و من با موندن دارم این روزا رو تجربه میکنم

خواهم موند

به امید و امید..

باز هم خواهم نوشت

برای تو

و به یاد تو

خواهم ماند...

 

خش خش برگها را زیر پاهایم احساس میکنم!

برگ ریزان پاییز است!

و تو!

یکدانه تر از حقیقت

دردانه تر از شجاعت

سبز وآبی

روییده ای!

و من!

با تمام خویشتن

تا انتهای بی انتها

با مهر تو

و لطف تو

و عشق تو

پیوند!

خواهم خورد...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 12:1  توسط رویا |