![]() |
![]() |
|
| برای تو مینویسم واز تو.. از تو که روح و قلب و جان من خواهی شد... |
|
برای تو می نویسم واز تو ٬از تو که روح وقلب و جان من خواهی شد... .... چند روز دیگه شمارش معکوس آغاز میشه تا پایان راه یا ابتدای اول! و ناخودآگاه یک حس غریب و شاید یک دلتنگی عجیب در پس آن پایان یا ابتدای راه حتما مشکل ولی بس عجیب خیلی نمونده شاید زیاد طول نکشه اما برای من مطمئنا خواهد کشید فقط خودمم و عهدم با خدایم و هیچ کس برای اثبات تمام داشته هایم و عقایدم که جسورانه پاش وایستادم خدایا ! مثل همیشه دلم با توست و همون استقامت رو ازت می خوام. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 21:52 توسط رویا |
|
|
برای تو می نویسم واز تو ٬از تو که روح وقلب و جان من خواهی شد...
و این رویایی بیش نیست و چه شیرین است تحقق یافتنش مانند یک سراب است که انسان را در هر لحظه به سوی خویش میکشد و در نهایت ... .. و این رویا چه شیرین است! رویای با تو بودن و در نگاهت جاری شدن و همچون قطره اشکی بر گونه ات چکیدن و این رویا چه شیرین است! رویای لبخندت ... ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 15:1 توسط رویا |
|
|
برای تو می نویسم واز تو ٬از تو که روح وقلب و جان من خواهی شد...
شانه ام خالی شده از سنگینی نگاه تصویر به غلط نقاشی در صورتی که صورتی شده ایستاده ام سر چهار راه تا تو بیایی و محوم کنی از ذهن پیاده ها ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 11:35 توسط رویا |
|
|
خیره ام
اونقدر عمیق مثل تشنه ای رسیده به آب تو کویر مثل یه پرنده ی رسیده به آبی بی مرز آسمون چشمام میسوزه لبم خشکیده صدام گرفته خسته ام دارم بی باور میشم گمشده ام دلم گرفته من از چی میگم؟!!!!!!! نه تسلیم چاره آخر نیست دیداری دوباره؟؟ و شاید تولد یک جدایی همیشگی آیا در نهایت ناچاری؟؟!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 23:22 توسط رویا |
|
|
مینویسم برات به اسلوب گذشته
آره سین اول سلام واژه ها رو دوباره پیوند میزنم اشک سیاه قلم رو در میارم تا باز بنویسه تا بگه از اون چیزی که باید بگه کی گفته فقط نی از جداییها میگه؟! اونی که میگه قلب نیست بلکه تک تک وجوده؟!!!! اگه صدا نداره اما تو میشنوی! اگه ادعای پیوند روح رو داری اگه میگی ته چار دیواری دلت یه چیزی قیلی ویلی میره اگه همونیه که میگی اگه رنگش همونیه که باید باشه اگه یادگاریش اصل اصله بذار باورشه بذار باورش کرد فقط فرصت همین جاست نزدیکیها باید فهمی ..باید فهمید.. هیچ نپرس فقط ۸ رو به خاطر بسپار...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 16:6 توسط رویا |
|
|
برای تو می نویسم واز تو ٬از تو که روح وقلب و جان من خواهی شد... عقربه های ترک خورده بر کوک چشمانت می ایستند و من در ازدحام این دقایق که نفسهایم اسیر مانده از خواهش دلتنگی ها می میرم اینجا ساعت ها دغدغه عبورند اما تو اینبار به التماس ثانیه ها نه نگو ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 15:13 توسط رویا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
منم .
همون ساحل. اون ساحل آبی می خوام بنویسم برات. از تو و برای تو تنهام نذار |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|
center"> نفر