![]() |
![]() |
|
| برای تو مینویسم واز تو.. از تو که روح و قلب و جان من خواهی شد... |
|
برای تو می نویسم واز تو ٬از تو که روح وقلب و جان من خواهی شد...
یه سلام گرم تابستونی امروزم منم پر از حرفای نگفتنی دلمو به هوای دیدن رویای آبیم پر میدم چشامو واسه پر نزدنش باز باز می کنم دریای آبی رو از پشت پنجره دید می زنم گرمی وجودشو از ۱۰۰ متری حس میکنم دلشو بازم می خوام به دست بیارم می خوام باز روزای بااو بودن رو تو ذهنم حک کنم بزرگی دلشو می دونم پاکیشو حس میکنم زلالیشو چشام باز باز دلم پاک پاک ذهنم پر از رویای شیرین دلم پر از هواش دیروز گرفته امروز باز باز پاهام رو جاده قدما محکم چشما بازم باز دستام منتظر...
توضیحا" (برای اون دسته از عزیزانی که این آپ دیت رو قبل از این خووندند باید عرض کنم که به خاطر جدید بودن آپ دیت ترجیح دادم این قسمت رو اضافه کنم تا جدا از این متن بنویسم )
باورم نمیشه دیدارت رو میگم چقدر گذشت؟ ۱۰ سال ۱۵ سال! دیروز وقتی گفتی سلام و من چه ناباورانه اما ساده از طرز و رنگ نگاهت شناختمت چقدر تغییر! گفتی بازم من از تو رو دست خوردم و خنده ها ی تو و خنده ی من بهم گفتی بازم مثل اون وقتا اکثر خنده هات بی صداست اگه کسی نبینتت فکر نمی کنه داری می خندی و بازم خنده ی تو و من یادش بخیر فراموششون نمی کنم اون روزا رو چه زود بزرگ شدیم هم بازی دوران بچگی من همیشه همراهم بودی چقدر شیطنت چقدر سادگی یادته کشتی گرفتنا که همیشه اول بودم و بازم غر زدنای تو قهر کردنا منت کشیا خیلی ساده بود دیشب فکر کردم کاش این همه تغییر نبود کاش من همون دخترک بودم و تو همون پسربچه ی غرغروی شیطون مهربون و همون سادگی شایدم خیلی تغییر اما وقتی دیروز چه ساده و بی پروا با من برای از دست رفتن نیما گریستی با خودم گفتم حتما هنوز از اون ته مونده های سادگی پا برجاست چه اینجا واین نوشته رو ببینی چه نه باید بگم هنوز به همون لطافت دوران بچگی دووست دارم٬برات همون قدر آرزوهای خوب دارم و فراموشت نمیکنم هر جا باشی...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 10:26 توسط رویا |
|
|
برای تو می نویسم واز تو ٬از تو که روح وقلب و جان من خواهی شد...
در قفسی بی حجم در انتظار دیدارم و لحظه های رسیدن تو را با انگشتان زمان شانه می کنم،بوی کاکتوس پشت پنجره ام ٬ذهنم را منجمد می کند و باغچه ی کوچک خانه ام مریمهایش را پای گل سرخی پر پر می کندو من هنوز حرفهای دلتنگی ام را در التهاب پیوند،ترانه می کنم منتظر نگاه توام دلم آواره ی توست...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 11:51 توسط رویا |
|
|
برای تو می نویسم واز تو ٬از تو که روح وقلب و جان من خواهی شد...
باورم کن ای ستاره مثل قطره... مثل چشمه... مثل دریا مثل ماه و خورشید همیشه تابان باورم کن مثل پرواز پرنده مثل پرپر زدن پروانه ها باورم کن...مثل من... که در این کوچه های دلتنگی در سکوت کلبه های پر فروغ درویشان با صدای پر نوای باد و باران زیر نور ماه و فانوس گیرم آرام ای وجودم٬ ای ستاره باورم کن... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم تیر 1385ساعت 21:34 توسط رویا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
منم .
همون ساحل. اون ساحل آبی می خوام بنویسم برات. از تو و برای تو تنهام نذار |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|
center"> نفر