![]() |
![]() |
|
| برای تو مینویسم واز تو.. از تو که روح و قلب و جان من خواهی شد... |
|
برای تو مینویسم و از تو٬ ازتو که روح وقلب وجان من خواهی شد...
...باز مینویسم برات٬ می نویسم اینبارشاید طلوع کنی.از مشرق یا مغرب؟! از کجا میای که منو اینچنین آشفته می کنی؟از کدووم دیاری؟ صدای قلبتو میشنوم.باهات هم آوا میشم. متولد کدووم ماهی؟برج فلکیت چی میگه؟راستی تو طالعت چی اومده؟ صدای قدماتو میشنوم.میام پیشوازت . اگه بخوای قلبمو رنگ میکنم.میشم آبی.می شم دریا.آبی آبی به وسعت دریا... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 3:58 توسط رویا |
|
|
برای تو می نویسم و ازتو ٬ از تو که روح و قلب و جان من خواهی شد...
...صدا میشنوم ٬ صدا ٬ همون صدای آشنا.. ساز قلبمو کوک می کنم و دوباره همون آهنگ آشنای همیشگی رو می نوازم ٬ شاید اینبار یکی باهاش همنوا بشه . می خوام اینبار بشم همون دختر کولی قصه که لب ساحل ٬ کنار آتش ٬ تا صبح به انتظار مانس با نوای آهنگ میرقصید و می رقصید.آره به انتظار.. و یا شاید بشم همون گلدون کنار پنجره به انتظار لبخند آفتاب... شاید بشم یه ماهی در تب وتاب دریا.. وبشم یه صدا در انتظار همصدا... اما هر چی که هستم. باور کن ٬اسمم رو باور کن.. حرفمو باور کن... هر چه هستم٬ باور کن٬ قلبمو باور کن...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 8:28 توسط رویا |
|
|
برای تو می نویسم واز تو ، از تو که روح و قلب و جان من خواهی شد... یه روز دیگه رو به دوش می گیرم. از تپه ی زندگی سرازیر می شم و باز به تو می اندیشم مسیر همیشگی رو پیش می گیرم دستامو به دیوار باغ رویاهام می کشم و پیش میرم می رسم به کوچه ی خیال می خندم رویاهامو با واقعیت گره می زنم با جیبهای پر از احساس منتظر می ایستم دوباره نرمی یه ترانه رو حس میکنم و تو آغوش می گیرم زلال ، اما بی تو بر میگردم ...تا فردا دوباره روز رو به دوش میکشم از تپه ی زندگی سرازیر می شم شاید اینبار با تو... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 9:37 توسط رویا |
|
|
برای تو می نویسم و از تو ، از تو که روح وقلب و جان من خواهی شد... ... می نویسم این دفعه با خون رگهام ، با صدای طپش قلبم آهنگی می سازم ، شاید برای همیشه پنجره رو باز کنی ،خورشیدو بیاری تو اتاق و شعر من رو. چشامو می بندم و و به رویاهام فکر می کنم و سکوت صدام و به تو می اندیشم و بس می ایستم و مشتاقانه قطره های باروون رو که یه دفعه می ریزه رو حس میکنم ، مثل همون زمین خشک شده ، مثل بنفشه های پنج پری منتظر خونه عمه اینا و مثل آسمون غبار گرفته اگه اینبار غبارا کنار بره می تونی ببینی می تونی اون اتاقو ببینی و پنجره رو اونوقت می دویی می رسی به اتاق به پنجره پنجره رو باز میکنی و خورشیدو می بری به اتاق و شعرای من رو.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم اسفند 1384ساعت 9:40 توسط رویا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
منم .
همون ساحل. اون ساحل آبی می خوام بنویسم برات. از تو و برای تو تنهام نذار |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|
center"> نفر